تبليغاتX
اندیشه
 
دانائی رنج می آورد
 

چند صباحی است سیمای آرام شهرمان مشوش ومکدر از صحنه های است که دولت نهم تحت عنوان امنیت اجتماعی می خواهد تا آرامش به تاراج رفته وجدان جمعی و حیای شرقی بر باد رفته امان را از امنیت ستیزان کج فهم این دیار باز ستاند .

مع الوصف باز عرصه فرهنگ به غیر واگذارد ، تا محصول تزامنیت سازش آنتی تزی خشن از نا امنی باشد وبر این ادعا چه گواهی موثق تر از سناریوی دل آزار و تکراری هرروز این شهر.

باری هزار راه رفته ودریغ از نیم توشه ای اندوخته، براستی مگر بدین سیاق سالها در پی تراز فرهنگ نا ترازمان نبودیم ،پس کو ماحصل امر، که امروز برای درمان فرهنگ نیمه جانمان ، سازوکاری موثرتر از داغ ودرفش وبگیر وببند پیدا نکرده ایم .

باری قبول باید کرد که کار فرهنگ کار شاق وپیچیده ای است و ساد ه انگاری در حل معضلات فرهنگی میتواند آسیب مهلکی بر پیکره فرهنگ این دیار وارد سازد.

ازاینروفوج فوج شحنه به شهر ریختن وسرهر کوی داروغه گماشتن، فقط میتواند کوتاه زمانی صورت مسئله را به وادی فراموشی بسپارد، در حالی که اصل مسئله به قوت خود باقی است ومحتمل است این دمل چرکین در جائی وموقعیتی دیگر با حدت وشدت مضاعفی سرباز کند و پیکر رو به اعتذار فرهنگ این دیار را به کمای تاریخی فروبرد .

 پس به هوش که هیچ دیار بدین قرار توشه بر نچیده ولاجرم اگر مقبول افتدودر نظر آید ، فاعتبرو یا اولا ابصار

  نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 1:43  توسط اکبر غیور  | 

چند سال پيش در دانشگاه سوربن تدريس مي کردم. روزي در آخر ساعت درس يک دانشجوي دوره دکتراي نروژي ، سوالي مطرح کرد: استاد،شما که از جهان سوم مي آييد،جهان سوم کجاست ؟؟ فقط 1دقيقه به آخر کلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم که روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي کنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند،خانه اش خراب مي شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملکتش بکوشد.

  نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:25  توسط اکبر غیور  | 

جوری نزدیک میشوم که متوجه حضورم نباشه.

آخه هنوزم که هنوزه شنیدم با همان حجب وحیای معلمی سلوک میکند.

وبرایش سخت است نوآموز دیروزش او را امروز در صف شیر ببیند.

نزدیک می شوم و او لم داده بر پلکان مغاز در رویای دنیاسی است که اتوپیناسیتهای سیاسی قرار بود برایش بسازند.

ساعت 9 هر روز او مشتری ثابت شیر یارانه ای مغازه همسایه است

سلام آقا:

سلام ، یاا...، آقا کجا

مگه نمی خواهی در کتابخونه را بازکنی

نه آقا در نزد دائره المعارف عشق چه حاجت به کتابخانه.

آقا کم پیدائی :

همینش هم زیاده.

آقا راستی بدجوری هوس مکتب عشق کردم تا هجای خوبی از کلام نافذت تلمذ کنم.

راستی آقا کاری ،باری

نه بابا حیات پاندولی بی پایان که امیدی به پایا نش نیست.

راستی آقا میدونی با تمام جوانی آغشته به جنون هنوز هم مادر ایرج میرزا،عقاب  ناتل خانلری، آنای بختیار یادمه...

آقا میشه ازش خواهش کرد دوباره بخونه.

نه پسرم اوخواندن به نسیان سپرده و جز حرمان برایش سخنی به گفتن نیست.

آخه میدونی  دیر زمانی است در مسیر پروازش علامت ممنوع زدند.

و لبخند ستیزان تبسم از لبانش به غارت بردند.

درگیر معاشش کردند تا در خودباشد وتوان کسستنش از خود نباشد.

واو به حسرت روزی است که پاندول زندگیش رفت بی برگشتی داشته باشه.

راستی شما ...

آقا نوبت شماست

کمکش میکنم تا بلند شود واز نفت سر سفره خود شیری به هزار منت ببرد.

.

.

.

اورا در زمهریر خیالم گم می کنم  .

وبه گذشته نه جندان دوری می اندیشم که شاید من نیز چون او...

  نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:52  توسط اکبر غیور  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM