...
دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد
چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد
در آن مقام که خون از گلوی نای چکد
عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد
چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم
دلم ازین همه سنگ و درنگ می ترکد
بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می داند
...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 9:47  توسط اکبر غیور
|
شهرزاد قصه گوی شهر عشق،تعبیرزلالی آب ، وتفسیر گرمی آتش ،ماندنی ترین صدا وخواندنی ترین ترانه درعصرهبوط آدمیت.هیچ میدانی که انسان عصر آهن بریده از تمام خوبیها نیم روزی مسما به نام تو کرده تا توان توجیه نامراد یهایش را در حق نازنین وجودی چون تواینگونه داشته باشد .
آبی ترین آب وآسما نی ترین واژه ، می خواستم به سخن فعل تاریخی خود وهمنوعانم راتطهیرت کنم و وبرآن غسل تعمید دهم و برایت اتوپیای رمانیک خلق کنم که شاید ایدالیزم در سخن توجیه گر رئالیسم رفتاریم باشد ،اما بر من ببخش که در چنین وانفسای برایت گل بوته های از باغ یاس آورده ام و توبه سخاوت دریای ات از پژمردگی گل یاسم بر جفای که یاس آفرینان درحقش روا داشته اند درگذر و بگذار این شرمگین پسر دم غنیمتی کرده از پائیز ماندگارزندگیت یاد کند.
که تو محصول کج فهمی فوندامتالیزمهای که خواندن را گناه ونوشتن را معصیت برایت تصویر کرده اند ولاجرم جوهره سخن از تو به عاریت ستانده ومی خواهم از شیرزنانی همچو تو یاد کنم که دست وپا برغل وزنجیربه بند،اسیرباورهای گند یده جامعه ای مرد سالارند.
باری اگر رخصتی هست بگذار از نجیمه دختر محجوب پاکستانی یاد کنیم که تاوان احساس پاکش را با تاراج شرافتش به دست خشکه مغزان عشیره اش داد تا کم (سران) قبیله اش بدین سیاق آبرو داری کنند.
یا از تارا دختر زیبا وتن تکیده افغانی که چند درهمی جواز تملکش بود به ملک شیخ یمنی ومهر تائیدی بر برده داری نوین در عصر انفجار اطلاعات وگواهی بر سیادت شغالان انسان نما بر سرنوشت بشر.
چرا دور در این نزدیکی پشت دیوارهای ماتم زده همین شهرمی خواهم ازفقیر دختری یاد کنم که مستاصل از اعاده حداقل حقی است که انسان را بر تعین سرنوشت خود مختار میکند و زین سبب می خواهد باز آفرین سناریو سرگروهبان ژاور قهرمان بینوایان هوگو برای گریز از پارادوکس زندگی اش باشد.
یا مبادا از یاد رود ناز دخترتهرانی که تاوان ابرام بر انتخابش را باچهره سوخته واسید شسته پرداخت .یا بیشمار زنانی که تن نازشان هر روز با تازیانه ابله مردانی نوازش میشود وباز این همه را می تابند ودم بر نمی آرند که مبادا بگسلد رشته ای که لزوما گسستنی است .
شیرزن قرار براین بود که قلم در این روز به شاد باشت لغزد اما او نیز چون حصارتنگ زندگی ات رادید دل مرهمی برای تسکینت واگذاشت ورنجه گوئی برای رهائیت پیشه کرد،حال تو نیزبه کریمی در گذر از نا روائیهای که نامردان در حقت روا داشته اند و بکوش برای رخت بربندی سست باوری که تورا ضعیفه نامید وجنس دومت خواند که تو راز آفرینشی ونیازمان برای رویش .
اما چاره چیست پیشاپیش من نیز بسان همنوعان خوابزده ام در هزاره بیداری مجبورم به تکراراین واژه بی ماهیت ((روز مادر برتمام زنان صبور و مادران فهیم مبارک باد))

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 8:8  توسط اکبر غیور
|