دو روز مانده از عمرش تازه فهمیده که دیر زمانی است هیچ فرصتی برای زندگی کردن پیدا نکرده است ، آشفته وغمگین نزد خدا رفت تا از او روزهای بیشتری طلب کند . به بارگاه ازلی که رسید داد زد و بیداد نمود ، خدا سکوت کرد لب به ناسزا گشود خدا سکوت کرد، مستاصل و درمانده در گوشه ای زانوی غم به بغل گرفته گریه سرداد .خدا سکوتش را شکست وگفت حال عقده دل بگشا .
بنده راز دل گشود واز سهم اندکش از زندگی گله نمود ، اما خداوند گفت چاره ای نیست که از سهم تو فقط این دو روز باقی مانده است ، بنده گفت براستی با این دو روز چه کنم خدا جوابش داد آنکه ارزش دو روز زندگی را نداند هزار سال هم به کارش ناید لاجرم فرشتگان سهم دو روزش را در کف دستانش ریختند ، دو روز عمر در گودی دستانش می درخشید واو مردد از حرکت که مبادا این دوروز نیز از لای انگشتانش بر زمین فروریزد . در این وانفسا به خود وسهم اندکش از زندگی نگاهی کرد و در دل گفت من که سهمی بیش از این دو روز ندارم پس چه جای تردید بگذار این دو روز را آنگونه که می خواهم مصرف کنم ،پس سهم اندکش را بر سر ورویش ریخت و آغشته به سهم اندکش از زندگی شد ، رها از قید وبند زندگی احساس آرامش عجیبی پیدا کرد در مسیر برگشت به گذشته ای فکر کرد که در آن حتی فرصت نگاه کردن به یک گل راپیدا نگرده بود نسترنی را دید بدان خیره شد وتا عمق جان از آن بوئید ،در همسایگی نسترن به زیبائی و پاکی شبنم که عازم سفر بود تعمقی کرد .
به کسانی که در مسیر راه نمی شناختشان سلامی کرد ، دستی به سر کودک دست فروش سر محل کشید واندکی از آنکه داشت بدو بخشید ، یادش آمد تا حال عاشق نشده عاشق شد و گذشت، عاقل شد و گذاشت .
این دو روز برای او رنگ وبوی تازه داشت در این دوروز آسمان خراشی بنا نکرد حتی خراشی بر دلی بنا نکرد ، به سوپر در منزل گفت شما، از حال همسر بیمار نگهبان سر محل پرسید ، به قیام که ایستاد پی برد به لذت ((ایاک نعبد و ایاک نستعین )). عصر همان روز دست در دست کودک خردسالش به در خانه ای آمد وبا شرمندگی انگشت اشاره بر زنگ دری فشرد که سالها او با آن دیداری تازه نکرده بود کودکش پرسید
هان ای پدر من تو چه می جوئی از این در گفتم پسرم بوی صفای پدرم را
به خانه که رسید سبکتر از هروز بر بالش کهنه ای لم داد و به فکر زمهریری فرو رفت که از او فرصت زندگی کردن را سلب کرده بود ، آب خورد و چای را تا آخرین قطره سرکشید ، رختی پهن کرد وسر بر بالشی گذاشت که میدانست سر از این بالش برنخواهد داشت ، فردای آنروز فرشتگان خدا در کارنامه اش نو شتند مردی که 62سال زیسته بود فقط فرصت دو روز زندگی پیدا کرد.

نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 16:28  توسط اکبر غیور
|